مجموع نظرات: ۰
یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۲
۰ نفر

عزت توکلی زاده تنها شهید حمله دشمن در روز دهم فروردین به یک شرکت دانش بنیان است. او عمرش را با داغ فراق محمدرضایش سر کرد که در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیده بود.

مادر شهید

همشهری آنلاین -رابعه تیموری:اواخر فروردین سال١٣٦٣ که خبر شهادت محمدرضا را آوردند، مادر شهادتش را باور نکرد. ٨سال بعد که پاره‌های پیکر محمدرضا به خانه رسید، همه فکر می‌کردند چشم‌انتظاری مادر به‌پایان می‌رسد و سوز دل داغدارش کم ‌می شود، اما دل مامان عزت باز هم آرام نگرفت و مدام چشمش به قاب‌ عکس پسرش بود و نمی‌گذاشت غبار زمان روی چشم‌های معصوم و صورت زیبای پسرکش بنشیند. شب آخر مادر مثل هر شب یک دل سیر با محمدرضایش گپ زد و دردددل کرد، ولی هیچ‌کس نمی‌داند به پسرکش چه گفت که به صبح نرسیده، دلتنگی و داغ فراقش به آخر رسید و چند روز پیش از چهل و یکمین سالگرد شهادت محمدرضا، شهادت نصیب خودش شد. عزت توکلی‌زاده مادر شهید محمدرضا عبایی کوپایی وتنها شهید حمله موشکی دشمن در روز دهم فروردین به یک شرکت دانش‌بنیان در غرب تهران بود.

روایت مادری که با شهادت به فرزند شهیدش رسید

شب آخر

آن شب مامان عزت مثل هر شب حسابی با محمدرضا اختلاط کرد، دستی به قاب عکس پسرکش کشید، بافتنی‌اش را که دیگر به رج‌های آخر رسیده بود، روی میز گذاشت و آرام خوابید. آن شب «ریحانه» دختر نوجوان پرستار و دختر نوجوانش(ریحانه) هم مهمانشان بود و کنار آنها خوابید. آسمان غرب تهران از غروب آرام نبود و گاه و بی‌گاه صدای پدافند به گوش می‌رسید، اما بیماری آلزایمر باعث شده بود مادر از حمله دوباره دشمن و جنگ اخیر بی‌خبر بماند و باور کند که صدای انفجار و پدافند و لرزش‌های گاه و بی‌گاه زمین به‌دلیل شلوغی خیابان و شیطنت بچه‌های بازیگوش محل است.

نزدیک سحر که موشک‌های دشمن به آسمان شهرک گلستان رسید مادر خواب بود و وقتی فروریختن بمب‌های دشمن بر سر ساختمان شرکت دانش‌بنیان روبه‌روی خانه، دیوارهای اتاق خواب را روی سر او و پرستارش آوار کرد، پیش از آنکه تن بی‌قوتش را از زیر آوار بیرون بکشند، نفسش به شماره افتاد.آن شب مامان عزت، تنها شهید شهرک گلستان بود و ریحانه توانست مادر خود را نجات دهد تا دعاهای خیر هر شب مامان عزت برای دور ماندن پرستارش از آسیب و خطر، مستجاب شود.

روایت مادری که با شهادت به فرزند شهیدش رسید

انتظاری که به سر نرسید

دل مادر از همان روزی که داغ محمدرضا و همسرش را دید، بی‌تاب دوباره دیدن آنها بود، اما چشم بتول و ۶فرزند دیگر مادر که به او دوخته شده بود، مامان عزت را سرپا نگهداشت. بتول، فرزند پنجم مامان عزت است و درباره او به همشهری می‌گوید: «مادر خیلی آرام و صبور بود، اما وقتی محمدرضا می‌خواست به جبهه برود، 2برادر دیگرم هم جبهه بودند و مادرم طاقت نداشت که چشم‌انتظارمحمدرضا هم باشد.» محمدرضا نوجوانی ۱۳-۱۴ساله بود که برای رفتن به جبهه شال و کلاه کرد: «مادرم هر قدر به او اصرار کرد مدتی صبر کند تا 2برادر دیگرم برگردند و او هم کمی بزرگ‌تر شود، محمدرضا قبول نکرد و رفت. برادرم می‌دانست نفس مادرم به او بسته است و به همین دلیل هم وقتی چندماه بعد از اعزامش زخمی شد، مجروحیتش را از او پنهان کرد، ولی دل‌نگرانی‌های مادرم هم نتوانست او را از رفتن منصرف کند و همین‌که حالش خوب شد، دوباره ساک جبهه را بست.» همان وقتی که محمدرضا از خانه بیرون رفت، دل مادر گواهی می‌داد که دیگر قدوبالایش را نمی‌بیند، ولی پس‌ از آنکه خبر مفقودالاثر شدنش را آوردند، امیدوار بود پسرکش دوباره برگردد: «یکی از دوستان برادرم با آنکه اصابت تیر به سر محمدرضا و شهادتش را دیده بود، نتوانسته بود حقیقت را بگوید و به ما گفت شاید محمدرضا اسیر شده باشد. این حرف او باعث شد تا سال‌ها بعد که پیکر برادرم را آوردند، چشم مادرم به در بماند تا شاید زنده برگردد.»

روایت مادری که با شهادت به فرزند شهیدش رسید

چراغ خانه مادر خاموش شد

٣‌ماه بعد از شهادت محمدرضا، پدر هم آنها را تنها گذاشت و مادر ماند با دلی داغدار و ٧فرزند یتیم که چشم امیدشان فقط به او بود. شهر کوهپایه اصفهان محل زندگی خانواده عبایی کوپایی بود و بعد از شهادت محمدرضا و درگذشت پدر، مادر همراه بچه‌ها به تهران آمد تا دسترسی فرزندانش به امکانات پایتخت خیالش را آسوده کند که برای از آب و گل درآمدن آنها و بهتر بودن فردایشان کم‌نگذاشته است: «پدرم که کارگری زحمتکش بود و با نان کارگری زندگی ما را اداره می‌کرد، ٣‌ماه بعد از شهادت برادرم از دنیا رفت و مادرم دست تنها من و خواهر و برادرهایم را بزرگ کرد.» یاد مظلومیت مادر، دل بتول خانم را می‌سوزاند و خانه فروریخته او که ویران و سوت‌وکور شده دلتنگی‌اش را دوچندان می‌کند: «مادرم خیلی خوددار و صبور بود، غصه‌ها و ناراحتی‌هایش را توی دلش نگه می‌داشت تا بچه‌ها و نوه‌هایش از شنیدن آنها آزرده و غمگین نشوند، ولی از وقتی آلزایمر گرفت‌، گاهی زیر لب با برادر شهیدم درددل می‌کرد و از حرف‌هایی که به او می‌گفت، می‌فهمیدیم این سال‌ها چقدر به او سخت گذشته است.شب‌هایی که در خانه مادر جمع می‌شدیم، برایمان پر از خاطره است و خانه‌ای که پر از هیاهو و ولوله بود، با شهادت مادرم ویران و سوت‌وکورشد.» تصویر صورت خاموش و آرام مادر بر سر سفره هفت‌سین امسال آخرین عکسی است که از او به یادگار مانده و وقتی خبرنگاران خارجی از محل اصابت موشک به ساختمان شرکت دانش‌بنیان عکس و گزارش تهیه می‌کردند، سنجاق شدن این تصویر به بنر نصب شده بر درگاه خانه فروریخته‌اش، برای آنها گفتنی‌های بسیاری داشت.

بیشتر بخوانید:گفتگو با مادر شهیدی که تصویرش این روزها در فضای مجازی دست به دست می شود | خیلی دوستش داشتم | خدا دیگر به مادر پسر نداد

کد خبر 1071724
منبع: روزنامه همشهری

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار گزارش

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha